اعتقاد خرکی

آقا بحث اتوبوس شد گفتم این خاطره هم تعریف کنم.

یه بار که سوار اتوبوس بودم داشتم میرفتم تهران مقدس طرفا ساعت 5صبح بود،

به قم بزرگ رسیدیم یه حاج خانومی با شوهرش قرار گذاشته بود قم سوارش کنه راننده..

وقتی سوار شدن حاج آقا یه 15 دقیقه ای که گذشت یه دفعه حاج آقای قصمون شروع کرد به داد و بیدا که چرا برا نماز صبح وای نسادی و شما همتون کافرین و از این حرفا...راننده هم به یه ورش نمیگرفت،

خلاصه وقتی حاج آقا دید فایده نداره،وسط اتوبان به راننده گفت: بزن کنار، منو پیاده کن تا تصادف نکردی...راننده گفت تصادف واسه چی؟ 

گفت به خاطره قهر خدا به گناهی که تو و مسافرات انجام دادین...!!!

 

پ.ن: حاج آقای قصمون پیاده شد همونجا ، از اون موضوع 1 سال میگذره و من الان دارم این داستان رو تعریف میکنم و تا اونجایی که حواس پنج گانه به من اجازه میده تصادفی نه از ناحیه ماشینی احساس کردم نه از ناحیه خدا!

/ 1 نظر / 5 بازدید